قبول شدم:)
با یه دختر خوب نامزد بودم همه چی عالی بود
وخداییش دختر محشری بود و خانواده خوبی داشت و
قرار بود با اون دختر مهربون ازدواج کنم
فقط یه چیزی خیلی منو آزاد میداد و اونم خواهر کوچکترش بود
که خیلی با من راحت بودو زیاد باهام شوخی میکرد و
انصافا هم خیلی خوشکل بود
چند وقتی مونده بود به عروسیمون که یه روز خواهر نامزدم زنگ زد و گفت که مادرش خواسته برم اونجا تا راجع به مسائل عروسی حرف بزنیم
منم قبول کردم و راه افتادم وقتی رسیدم
دیدم کسی جز خواهر نامزدم نیست.
بعد از چند ثانیه بهم گفت اگه 50 هزار تومن بدی میزارم
با من باشی و بعدش رفت توی اتاق خواب
چند دیقه با خودم فکر کردم و بعد رفتم به سمت درب خروجی
چند تا پله پایین تر نرفته بودم که یهو نامزدم و باباشو با چشم گریان دیدم و باباش بهم گفت
که به خانواده ما خوش اومدی و توی امتحان قبول شدی..!
وخداییش دختر محشری بود و خانواده خوبی داشت و
قرار بود با اون دختر مهربون ازدواج کنم
فقط یه چیزی خیلی منو آزاد میداد و اونم خواهر کوچکترش بود
که خیلی با من راحت بودو زیاد باهام شوخی میکرد و
انصافا هم خیلی خوشکل بود
چند وقتی مونده بود به عروسیمون که یه روز خواهر نامزدم زنگ زد و گفت که مادرش خواسته برم اونجا تا راجع به مسائل عروسی حرف بزنیم
منم قبول کردم و راه افتادم وقتی رسیدم
دیدم کسی جز خواهر نامزدم نیست.
بعد از چند ثانیه بهم گفت اگه 50 هزار تومن بدی میزارم
با من باشی و بعدش رفت توی اتاق خواب
چند دیقه با خودم فکر کردم و بعد رفتم به سمت درب خروجی
چند تا پله پایین تر نرفته بودم که یهو نامزدم و باباشو با چشم گریان دیدم و باباش بهم گفت
که به خانواده ما خوش اومدی و توی امتحان قبول شدی..!
از اون روز خیلی میگذاره ولی هنوز کسی نمیدونه داشتم میرفتم که کیف پولمو از تو ماشین وردارم بیارم :)))))
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۹۲ ساعت 18:34 توسط Alireza
|