یکی از فانتزی هام اینه که تو بچگی منو از برادر دو قلوم جدا کنن و بعد از سال ها که من در فنون رزمی استاد شدم عضو یه گروه بشم که قراره مهاجرت کنه به یه جزیره نظامی که تفنگ بردن توش ممنوعه.خلاصه شب برسیم اون جا و توی سالن مخصوصش نمایش رزمی تماشا کنیم که ناگهان یه عده پاشن و نمایشو بهم بریزن و یکی دو نفرو هم بکشن.

بعد یهو یه نفرشون برگرده به من نگاه کنه.همین جوری دقایقی به هم خیره شیم و موهای پشت گردنم از حس نوستالوژیکی که بهم دست داده سیخ بشه.بعد اون یکی دو نفر دیگه رو هم بزنه و فرار کنه با گروهش.منم بیفتم دنبالشون و داد بزنم وایساااا ولی اون به رفتنش ادامه بده.همینجوری از رو در و دیوار پرواز کنن و منم تعقیبشون کنم.بعد ناگهان اون یارو که منو نگاه کرده برگرده و یه شوریکن (از این ستاره های پرتابی) پرت کنه بخوره به شونم.منم فریاد بزنم آآآآآآآآآآآآآآآآآه ه ه ه.اونم یه نگاه بهم بکنه و بزنه به چاک و توی تاریکی محو شه.

بعد یکی از دوستام با گروهمون بیان و منو ببرن و به زخمم رسیدگی کنن و بعد از کلی تحقیق متوجه بشم اون یارو که بهم حمله کرد براردم بوده و توی گروهی که با ما دشمنه فعالیت می کنه.

خلاصه همین طور که دارومو می خورم یهو بلند شم و بگم:من باید برم دنبالش.

دکترم بگه نه تو هنوز خوب نشدی.

منم دکترو با یه دست بزنم کنار و به سمت افق حرکت کنم.بعد همین طور که آهنگ ماموریت غیر ممکن 4 پخش می شه من در پایگاه برادرمو با خشم بشکونم و افراد برادرمو ببینم که دارن نگهبانی می دن.اونا هم با خشم به من حمله کنن و من با 4 تا لگد همه شونو داغون کنم.

بعد همین جوری یکی یکی طبقاتو برم بالا و همه ی افرادو بزنم له و لورده کنم.

وقتی به طبقه ی هشتم رسیدم ببینم در اتاق بسته است و برم با لگد بازش کنم و برادرمو ببینم که داره از پنجره به بیرون نگاه می کنه و حسرت می خوره(نمی دونم واسه چی!!)منم با خوش حالی فریاد بزنم برادرررررررررررر!!

اونم برگرده و بگه تو این جا چی کار می کنی؟

منم بگم تو داری تو گروه دشمن فعالیت می کنی.از این جا بیا بیرون.بیا تا باهم باشیم.

اونم بگه نه! من قسم خوردم که این جا باشم و تورو بکشم .چون تو با عث شدی من از خونوادم جدا بشم و به این گروه بپیوندم.من بهت اعتماد داشتم ولی تو بهم خیانت کردی.از زندگی خودت خداحافظی کن!!!!!!

منم داد بزنم نه! تو اشتباه می کنی!!!این طور فکر کردن اشتباهه...که ببینم اون داره بهم حمله می کنهو منم از خودم دفاع کنمو همین جوری نخوام بزنمش که یک دفعه اون مشت بزنه تو دماغم و دماغم خون بیاد.منم جوش بیارم و داد بزنم:


خودت خواستی...می کشمت!!!!!!!

بعد از کلی دعوا من از ساختمون پرتش کنم پایین و وقتی داره پرت میشه من دستشو بگیرم و بگم نه برادر...تو نباید بیفتی...بیابالا...

اونم یهو دستمو ول کنه و با لبخند تلخی سقوط کنه و بمیره.

همون لحظه افراد من برسن و بیان بالا ولی ببینن که من دارم پایینو می بینم و گریه می کنم.

بعد نامزدم بیاد و اشکامو پاک کنه و به من لبخند بزنه.منم همه چیو فراموش کنم و بگم تو حالت خوبه؟

اونم بگه : البته!!!

بعد برم و دوستامو نگاه کنم و یه نگاه تلخ به جسد برادرم بکنم که دارن با اورژانس می برنش.بعد به نامزدم بگم بیا بریم این جا واسه تو خوب نیست.بعد که با دوستم خداحافظی کردم و ازش تشکر کردم با نامزدم بریم و توی جنگل محو شیم!!!!


ببخشید طولانی شدا!!!!!!!!!!!